عید باستانی و سال ۹۰ رو به همه ی شما تبریک میگم و واستون ارزوی سلامتی و موفقیت دارم.![]()
عید باستانی و سال ۹۰ رو به همه ی شما تبریک میگم و واستون ارزوی سلامتی و موفقیت دارم.![]()
موندن جایز نیست باید برم.
خداحافظ+همیشه شاد و سربلند باشید...
راستی کامنتا هم محدودش نمیکنم فحش ندین خدا وکیلی دمتون گرم.
انجا که باید دید من چشمامو میبستم...
سپس هردو در خلوت به دعا کردن پرداختند و....که ناگهان یک قایق بدون سرنشین بر روی دریا دیده شد
و یکی از مردها با سرعت خود را به قایق رساند و بدون اینکه به دوستش فکر کند شروع به پارو زدن کرد تا خود را به ساحل برساند
در همین لحظه فرشته ای ظاهر شد و از مرد پرسید :"چرا به دوستت کمک نمیکنی تا او هم نجات پیدا کند"؟؟
مرد با غرور پاسخ داد :"وقتی خدا دعاهای مرا براورده ساخت معنی اش این است که او لایق کمک خداوند نبوده...!"فرشته گریست و گفت :اشتباه میکنی... چرا که اتفاقا خداوند دعای او را براورده ساخت زیرا او در حالی که اشک میریخت اینگونه دعا میکرد:"خدایا رفیق من زن و بچه دارد اگر من لایق نیستم لااقل برای او کمک بفرست تا به خانوداده اش برسد...!"
نوشته:الفرد جونز
من اسیرم تو فقط لحظه ی مردن من /میتونی وا کنی این یوغ و از گردن من / من اسیرم تو فقط لحظه ی مردن من میتونی وا کنی این یوغ و از گردن من.
شعر:بخون امشب/ از سلطان موسیقی پاپ محسن چاووشی (البوم ژاکت)
دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم/ بوي خاك و نم كوچه ميگه هنوز ديوونتم / رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز / دستاي كيو گرفتي زير باروناي پاييز/ ميخوام اينجا باتو باشم زير بارونا دوباره/ ولي افسوس نه تو هستي نه ديگه بارون ميباره/ خزون هم داره ميره نمونده برگي رو درختا / من هنوز منتظرم توي جاده تك و تنها / ديگه بارون نميباره توي جاده پر برفه/ به خداي اسمونا عشقت از يادم نرفته / ميخوام اينجا با تو باشم زير برف و باد و بارون/ نيايي با خاطراتت سر ميذارم به بيابون...
شعر از محسن چاووشي به نام حسرت خيس در رابطه با عنوان بلاگ...
هر چند يه كم قديميه ولي خداييش نميشد ازش گذشت....
تا بعد....
بازم من اومدم اين دفعه ديگه ميخوام بتركونم از انتي گرفته تا عشقولانه البته فاصله ي بين اين دو چيزي نيست اينو فعلا داشته باشيد تا برسم خدمتتون...![]()
نظر يادتون نره ميخوام با نظراتتون ثابت كنيد وبم هنوز زندس البته شما هم كه ثابت نكنيد خودم به وبم ثابت ميكنم تلافي امارچند مدتي كه نبودم رو در ميكنم...![]()
فعلا ...
وای بابا دوباره این ماه تیر از زیر ارشیو ما در رفت انگار با ما سر لج داره امیدوارم متولدین ماه تیر مثه خود ماه تیر باهامون سر لج نداشته باشن جدی میگم از سال ۱۳۸۵ تا حالا هر چی اپ میکنم این ماه تیر تو سه سالش از تو ارشیو ما نیست الان هم اومدم فک کردم اپ قبلیم تو تیر هستش ولی نبود![]()
حالا هم که دیر شده و قدم به ماه مرداد گذاشتیم...
بی خیالش بالاخره یه سوژه ای پیدا شد تا دوباره اپ ما رو راه بندازه..
تا بعد...
اومدم این اپ رو یه شعر از سیاووش بنویسم میدونم هر چند قدیمیست ولی خداییش از شعرش نمیشه گذشت...
هر گز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هر گز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اینقد ظریفی که بایک نگاه هرزه میشکنی اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه یا روی پیشه ی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی شکل همه ارزوهام تجسم قاب منی
حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست پیش تو آینه ی چشام حقیره لایق نیست
اومدم چند روز پیش اپ کنم هر چی فک کردم چیزی به ذهنم نیومد شعر عاشقانه نوشتن هم حدو اندازه ای داره همش که نمیشه نوشت درسته؟
انتی هم حوصله میخواد که ما خدارو شکر حوصله هم نداریم...![]()
بالاخره گفتیم میشینیم پای سیستم یه چیزی همین طور میاد تو ذهنمون مینویسیم مث همینایی که الان نوشتم جالب نیس ولی بدم فک نکنم باشه اصلا هر چی که هس شما میخواید نظر بدید به من چه...![]()
خوب فعلا این باشه تا بعدا فکری به حالش کنیم...![]()
موفق باشین...
مرا فراموش نکن!
مرا فراموش نکن! من همان پروانه ی رنگارنگم که صبح زود روی شانه هایت می نشینمو نام یکایک گلها را به تو میگفتم.
من همان کوچه ی باریکم که عصر های تابستان از آن می گذشتی تا به خیابانی که به سوی آرزوهایت می رفت برسی.
مرا فراموش نکن! من همان دفترچه ی صد برگم که یک روز بارانی دل مهربان خود را بر اولین برگم نقاشی کردی و پنج شنبه ها محزون ترین
شعر خود را بر سطرهای سپیدم می نوشتی!
من همان پنجره چوبی سبزم که هر وقت دلت می گرفت در کنارم می ایستادی و افق های روشن فردا را تماشا می کردی.
مرا فراموش نکن!
من همان قاصدک خوش خبرم که هر بهار از باغ های دور خودم را به تو می رساندم تا در آغوشت آرام بگیرم.
اگر چشم هایت راباز کنی دوست را همه جا میتوانی ببینی او گاهی روی برگهای درخت بید نشسته است گاهی روی گونه ی ماه وگاهی در سایه ی تپه ای مسی .
اگر حوصله داشته باشی میتوانی رد پاهایش را در رود های ارزو و در کوهایی که از بوی بلوط مست شده اند ببینی میتوانی حتی با یک شانه ی چوبی به دیدار گیسوانش بروی اگر اغوش تو باز باشد دوست در یک شب بارانی به سویت می آید وکبوتری به تو خواهد داد تا دانه های خستگی ات را بچیند...
تقدیم به همه ی دوستداران دوست...
در پناه حق...
سلام
این آپ و میخوام به انتی دختر اختصاص بدم همون چیزی که قبلا انجام میدادم البته قبلا گفتم بازم میگم منظورم همه ی دخترا نیست بگذریم
موضوع اول در مورد دانشگاه رفتن دخترا هست بابا دانشگاه میرید دانشجو هستید امپراطور که نشدید
بعضی دخترای بی جنبه وقتی میرن دانشگاه هر که نگه انگار به جنگ مغول ها در مغولستان رفتن نه بابا
یه امتحان مزخرف با پارتی های جور واجور دادین که طرف دختر چندین ساعت خونده اخر کار هم رشته ی حسابداری قبول شده البته اینم بین ازاد دولتیش گیر کرده ...
دومین موضوع بازم یه کم به دانشگاه ربط داره:اینه که طرف دختر تو خونه لباس های برادر کوچیکشو میشسته تا میره دانشگاه واسم جلو پسر خوش تیپ سال اخر مهندسی شیمی طوری کلاس میذاره که حالا هر که نگه دکترای مهندسی ژنتیکه حالا رشتش چیه حسابداری که این روزا تو مغازه ی بقالی هم راه شون نمیدن
بهترین بهانه برای "آغاز"....و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است...
پیشاپیش سال نو را به همه ی ایرانیان عزیز تبریک میگویم...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
منتظر باش ولی معطل نشو/ تحمل کن اما تعریف نکن/ قاطع باش اما لجباز نباش/ صریح باش اما گستاخ نباش/ بگو اره اما نگو حتمآ/ بگو نه ولی نگو ابدآ/ این یعنی همه چیز باش و هیچی نباش/
آرتور پنین لوئیز
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند.
و خدا هربار به فرشتگان اینگونه میگفت:می آید!من تنها گوشی هستم که غصه هایش
را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سرانجام گنجشک
روی شاخه ای از درخت دنیا نشست!
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو.با من از آنچه سنگینی سینه توست بگو.گنجشک گفت:
لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست!
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سربزیر انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:
چه بسیار بلاها که بواسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....
با اندوهی که مرا تا هیچ میبرد
پشت لحظه هایی آبستن از سکوت
کز کرده ام
دیریست
خلوت شب را
سد کرده ام
و فانوس زمزمه را روشن
نخواسته ام از عشق
ترانه ای بسرایم
که در این بودن درد آلود
بتوانم آن را با تو
در میان نهم....
شهریور۸۶
اگر دیوارهای سرد روبرویم قد نمی کشیدند ...
اگر بادهای ولگرد سیبهایم را از شاخه نمی چیدند...
اگر آرزوهای ریز ودرشتم پرپر نمیشد اگر همه رودخانه ها آرام بودند اگر زمین وزمان رام بودند...
می توانستم تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار باشم...
اگر افتادن برگ را باور می کردم اگر آمدن مرگ را باور می کردم...
اگر از عشق غافل نمی شدم اگر این همه عاقل نمی شدم باز می توانستم با تو آغاز شوم
یا درون غنچه بمانم و راز شوم...
اگر کوچه های زندگی بن بست نبود اگر ددل ساده ام بت پرست نبود...
باز می توانستم نام تو را به زبان بیاورم یا لااقل دستی به سوی آسمان بیاورم...
گویند که خدا همیشه با ماست!!
ای غم نکند خدا تو باشی!!
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
بايد فراموشت کنم...
می خواستم زندگی ام در فاصله دریا و کشتزار بگذرد.
می خواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش
ببند.
می خواستم روح گمشده ام را کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم. می خواستم...
دهانم از کلمات ریز و درشت پر است. کلماتی که می خواهند مشتاقانه به سوی تو بیایند.
اگر هیچ گلی ندارم تقدیمت کنم از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان می سازم و به
گردنت می اندازم.
از رویاهایم دستکشی می بافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارند. نمی خواستم مثل
بوسه ها فراموش شوم. نمی خواستم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت بگذرم ....
نمی خواستم برف پاکن ها نفسهای گرمم را از شیشه ها محو کنند. نمی خواستم از پشت
آه ای سر گشتگی همیشه ای تنهایی ناگزیر!من چهره تو را در بالهای پرندگان دیده ام. آیا
چهره مرا بر سنگهای غبارآلود خاکستری می بینی؟ من کنار انبوه ساعت های شماطه دار
افتاده ام. من بی سرود و بی درود مرده ام...
صدایم کن...
اگر صدایم کنی شادمانه بال می گشایم. غصه هایم را در سبدی می ریزم و پشت در
می گذارم. آنگاه به آسمان خیره می شوم تا فرشته ها از پله های ستاره پایین بیایند و مرا با
خود ببرند. اگر همه ی درختان دنیا مال من بودند دفتر های بی شماری گرد می آوردم . هر
دفتری پر از عاشقانه های من برای تو...
من هیچ گاه از دیدن پرنده ها سیر نشده ام و چشمهایم را به روی آفتاب نبسته ام .
من رود ها را بیشتر از کوه ها دوست دارم چون رودها آواز خوانان راه می روند و یک دم از
رفتن باز نمی ایستند اما کوه ها با همه عظمت و ابهت ساکت و سا کن اند. ای خورشید 
دست نیافتنی من! باور کن به چشمهایت ایمان دارم واگر چشم در چشم هایم بدوزی از
هزار شمع زیارتگاه روشن تر می شوم!!!
از من مخواه که احساسم را لابه لای کتابهایم پنهان کنم...
کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگون اند ...
صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود زندگی را زیر پای رهگذران خسته زمزمه
می کنند گره می خورد...
کاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود می آوردی...
آخر نگاه تو و رایحه ی حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد...
از اینکه هفت کلید هفت دروازه ی بهشت را از دست بدهم نگران نیستم بلکه محروم بودن از
دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان می کند...
سرکش ترین آرزوهایم وقتی تو را می بینند رام می شوند و روی آینه های ملایم آرام
می گیرند.صدای تو کلید همه ی دروازه های ابری است. کنار من بنشین و حرف بزن تا هیچ
دروازه ای بسته نماند...
بعضی روزها ساعت ها
تنهای تنها در اتاقم که شبیه شب است
می نشینم و شعرهای خاکستری ام را برای
مردگان می خوانم .آنقدر تلخم که هیچ قصه شیرینی
نمی تواند گره از ابروانم بگشاید و روییدن هیچ شمعدانی نمی تواند
تکلیف دلم را روشن کند! نه بال کبوتری که پرواز را به یادم آورد نه عبور نسیمی
که بوی یار و دیار را به مشامم برساند. هوا ساکن دیوار ها سخت و پنجره ها عبوس و دلگیرند.
بعضی روزها آنقدر بال برکتفهایم دارم که می توانم یکسره و یک نفس آسمانها
را پشت سر بگذارم و تا آخرین کوچه بهشت بروم و از فرشته های
توزیباتر شوم و بی هیچ اضطرابی به تو سلام بگویم.
می توانم شعله های سرکش جهان را با سر
انگشتانم خاموش کنم آنقدر سبک و
شادم که می توانم دست
روحم را بگیرم و
نزدتو بیایم...
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من
چشم هایت جز شهابی کهنه تقدیمم نکرد
گر چه صد ها کهکشان گلهای روشن داشتی
به چشم های من نگاه کن! رد باران بهار را در آن می بینی؟ عکس دیروزهای دور را چطور؟
و یاس هایی که از دیوار خاطره سرریز می شدند و نیلوفرانی که در حاشیه ی خواب مرداب
می رو ییدند! با کدام خاطره زندگی می کنی؟ هر روز صبح به کدام گلدان آب می دهی ؟ از
کدام خیابان می گذری؟ حال خودت را از کدام آینه می پرسی؟ به چشم های من نگاه کن !
رد آبی ابرها را در آن می بینی؟ عطر پرنده های ازلی را چطور؟ سرت را پایین مینداز! آسمان
را نگاه کن! فرشتگان می خواهند تو را نگاه کنند! خدا می خواهد تو از همه ی درختان راست
قامت تر و از همه ی گلها قشنگ تر باشی با کدام کفش قصد سفر داری؟ چند بار در روز به
دل سر می زنی؟
بر بلندی کرانه ی آبی آسمان ! سفر از ازل تا عمق بی نهایت و حسرت خاطره در آبشار زلال
چشم ! من دیده ام دیدگان عشق در تاریکی رود پر ز اشک! من دیده ام دیدگان مشتاق در
تشنگی رود پر ز اشک!!!
در رویای سیاره ی نور این سفینه ی مواج ما را به کجا می برد؟