تبليغاتX
حسرت خیس...!!!

حسرت خیس...!!!

دقیقا روزی که بلاگمو ساختم ۱۷ سالم بود با تجربه های یه پسر ۱۷ ساله پا به بلاگم گذاشتم چه روزهایی بود سرم به چه چیزایی گرم بود گذر زمان رو حس نمیکردم زمان مثه برق و باد میگذشت هیاهوی نوجوانی شوقمو واسه گرفتن حقم از زندگی چندبرابر کرده بود با کلاه خود کم تجربه گی میخواستم  تک و تنها به جنگ زندگیه با تجربه برم هر دفه که شکست میخوردم بیشتر احساس نشاط میکردم چون هنوز دلم واسه کسب تجربه ظرفیت زیادی داشت انرژی دلم واسه گرفتن حقم از زندگی زیاد بود ولی هر چی که به ارشیو بلاگم اضافه میشد تجربم زیاد زمانم کندتر و دلهره ام واسه گرفتن حقم از زندگی بیشتر میشد و شکستام کمتر و تجربه هام بیشتر میشد و اما امروز امروز که پا نهادم در سال جدید در قسمتی از زندگیه جدید در بهاری که بوی متفاووتی نسبت با سالهای گذشته دارد و عجیب حال و هوایی بهم داده شاید به خاطره برگشت دوباره ام به سوی خدا بوده خدایی که در تمام سنینم فراموشش کرده بودم خدایی که میدونستم میتونه منو از تمام مشکلاتم رها کنه ولی بهش پشت کرده بودم ولی الان با رویی بازتر از قبل میتونم صداش بزنم اری امسال بهارش بوی دیگر دارد امسال خدا واسم بویی متفاووت دارد امسال زندگیم از نو شروع شده راضیم به این زندگی چون خدا رو دارم چون ازادم.

عید باستانی و سال ۹۰ رو به همه ی شما تبریک میگم و واستون ارزوی سلامتی و موفقیت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 9:33  توسط ساسان  | 

عنوان ندارد

زادگاه و تاریخ تولد هیچ کس در هیچ نقشه و تقویمی نیست چرا که ادمها هر لحظه در قلب کسانی که دوستشان دارند متولد میشوند.(کورش کبیر)

موندن جایز نیست باید برم.

خداحافظ+همیشه شاد و سربلند باشید...

راستی کامنتا هم محدودش نمیکنم فحش ندین خدا وکیلی دمتون گرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 11:46  توسط ساسان  | 

 

 

 

                انجا که باید دید من چشمامو میبستم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 10:41  توسط ساسان  | 

دو رفیق که یکی مجرد و دیگری متاهل بودند و با کشتی مسافرت میکردند به خاطر غرق شدن کشتی به درون اب افتادندو با سختی و مرارت زیاد هر کدام خود را به تکه پاره ای از چوبهای کشتی رسانده و موقتا از مردن نجات پیدا کردند.اما چون میدانستند به زودی درون اب فرو میروند و یا خوراک کوسه ها میشوند تصمیم گرفتند با تمام وجودشان از خدا بخواهند کمکی برایشان برسد.

سپس هردو در خلوت به دعا کردن پرداختند و....که ناگهان یک قایق بدون سرنشین بر روی دریا دیده شد و یکی از مردها با سرعت خود را به قایق رساند و بدون اینکه به دوستش فکر کند شروع به پارو زدن کرد تا خود را به ساحل برساند در همین لحظه فرشته ای ظاهر شد و از مرد پرسید :"چرا به دوستت کمک نمیکنی تا او هم نجات پیدا کند"؟؟مرد با غرور پاسخ داد :"وقتی خدا دعاهای مرا براورده ساخت معنی اش این است که او لایق کمک خداوند نبوده...!"فرشته گریست و گفت :اشتباه میکنی... چرا که اتفاقا خداوند دعای او را براورده ساخت زیرا او در حالی که اشک میریخت اینگونه دعا میکرد:"خدایا رفیق من زن و بچه دارد اگر من لایق نیستم لااقل برای او کمک بفرست تا به خانوداده اش برسد...!"

نوشته:الفرد جونز

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 16:26  توسط ساسان  | 

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی/ رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی/ ای که بی تو تک و تنهام توی این غربت سنگی / میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی/ همه ی زندگیه من اون نگاه عاشقت بود/ چرا فک کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود / رفتی و ازم گرفتی اون نگاه اشناتو / واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظهاتو / حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی / چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:26  توسط ساسان  | 

بخون امشب

بخون امشب تا منم بتونم گریه کنم / تا بتونم با تو بخونم گریه کنم / میخوام اتیش بگیرم داره سوزه نی میاد /دلم از غصه پره اون که رفته کی میاد/ نمیدونم که چی شد چرا از من رنجید/ جای این بی مهری کاش من و میفهمید/ مردم از زخمایی که خوردم از تنهایی /کمکم کن ای دوست مردم از تنهایی / واسه خاطر خدا اون و بر گردون و / شاد کن خاطر این دل سرگردونو / نه دیگه به روم نیار که چی اومد به سرم/ نگو خاطرخواهیت چه گلی زد به سرم/ یا به لیلا برسون این دل مجنونو / یا مداوا کن این درد بی درمونو /

من اسیرم تو فقط لحظه ی مردن من /میتونی وا کنی این یوغ و از گردن من / من اسیرم تو فقط لحظه ی مردن من میتونی وا کنی این یوغ و از گردن من.

شعر:بخون امشب/ از سلطان موسیقی پاپ محسن چاووشی (البوم ژاکت)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 13:0  توسط ساسان  | 

حسرت خيس..

دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم/ بوي خاك و نم كوچه ميگه هنوز ديوونتم / رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز / دستاي كيو گرفتي زير باروناي پاييز/ ميخوام اينجا باتو باشم زير بارونا دوباره/ ولي افسوس نه تو هستي نه ديگه بارون ميباره/ خزون هم داره ميره نمونده برگي رو درختا / من هنوز منتظرم توي جاده تك و تنها / ديگه بارون نميباره توي جاده پر برفه/ به خداي اسمونا عشقت از يادم نرفته / ميخوام اينجا با تو باشم زير برف و باد و بارون/ نيايي با خاطراتت سر ميذارم به بيابون...

 

 شعر از محسن چاووشي  به نام حسرت خيس در رابطه با عنوان بلاگ...

 هر چند يه كم قديميه ولي خداييش نميشد ازش گذشت....

تا بعد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 22:1  توسط ساسان  | 

سلام سلام  سلام....

بازم من اومدم اين دفعه ديگه ميخوام بتركونم از انتي گرفته تا عشقولانه البته فاصله ي بين اين دو چيزي نيست اينو فعلا داشته باشيد تا برسم خدمتتون...

نظر يادتون نره ميخوام با نظراتتون ثابت كنيد وبم هنوز زندس البته شما هم كه ثابت نكنيد خودم به وبم ثابت ميكنم تلافي  امارچند مدتي كه نبودم رو در ميكنم...

 فعلا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 20:16  توسط ساسان  | 

جدی؟؟؟؟

وای بابا دوباره این ماه تیر از زیر ارشیو ما در رفت انگار با ما سر لج داره امیدوارم متولدین ماه تیر مثه خود ماه تیر باهامون سر لج نداشته باشن جدی میگم از سال ۱۳۸۵ تا حالا هر چی اپ میکنم این ماه تیر تو سه سالش از تو ارشیو ما نیست الان هم اومدم فک کردم اپ قبلیم تو تیر هستش ولی نبود

حالا هم که دیر شده و قدم به ماه مرداد گذاشتیم...

بی خیالش بالاخره یه سوژه ای پیدا شد تا دوباره اپ ما رو راه بندازه..

تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 10:36  توسط ساسان  | 

سلام

اومدم این اپ رو یه شعر از سیاووش بنویسم میدونم هر چند قدیمیست ولی خداییش از شعرش نمیشه گذشت...

هر گز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم                یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هر گز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم                  بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

اینقد ظریفی که بایک نگاه هرزه میشکنی                       اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه                         یا روی پیشه ی چشات غبار آهم بمونه   

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی              شکل همه ارزوهام تجسم قاب منی

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست                پیش تو آینه ی چشام حقیره لایق نیست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:46  توسط ساسان  | 

عنوان ندارد

سلام خدمت همه ی دوستانم..

اومدم چند روز پیش اپ کنم هر چی فک کردم چیزی به ذهنم نیومد شعر عاشقانه نوشتن هم حدو اندازه ای داره همش که نمیشه نوشت درسته؟

انتی هم حوصله میخواد که ما خدارو شکر حوصله هم نداریم...

بالاخره گفتیم میشینیم پای سیستم یه چیزی همین طور میاد تو ذهنمون مینویسیم مث همینایی که الان نوشتم جالب نیس ولی بدم فک نکنم باشه اصلا هر چی که هس شما میخواید نظر بدید به من چه...

خوب فعلا این باشه تا بعدا فکری به حالش کنیم...

موفق باشین...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط ساسان  | 

مرا فراموش نکن!

مرا فراموش نکن! من همان پروانه ی رنگارنگم که صبح زود روی شانه هایت می نشینم

و نام یکایک گلها را به تو میگفتم.

من همان کوچه ی باریکم که عصر های تابستان از آن می گذشتی تا به خیابانی که به سوی آرزوهایت می رفت برسی.

مرا فراموش نکن! من همان دفترچه ی صد برگم که یک روز بارانی دل مهربان خود را بر اولین برگم نقاشی کردی و پنج شنبه ها محزون ترین

شعر خود را بر سطرهای سپیدم می نوشتی!

من همان پنجره چوبی سبزم که هر وقت دلت می گرفت در کنارم می ایستادی و افق های روشن فردا را تماشا می کردی.

مرا فراموش نکن!

من همان قاصدک خوش خبرم که هر بهار از باغ های دور خودم را به تو می رساندم تا در آغوشت آرام بگیرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:9  توسط ساسان  | 

دوست

اگر چشم هایت راباز کنی دوست را همه جا میتوانی ببینی او گاهی روی برگهای درخت بید نشسته است گاهی روی گونه ی ماه وگاهی در سایه ی تپه ای مسی .

اگر حوصله داشته باشی میتوانی رد پاهایش را در رود های ارزو و در کوهایی که از بوی بلوط مست شده اند ببینی میتوانی حتی با یک شانه ی چوبی به دیدار گیسوانش بروی اگر اغوش تو باز باشد دوست در یک شب بارانی به سویت می آید وکبوتری به تو خواهد داد تا دانه های خستگی ات را بچیند...

                                   تقدیم به همه ی دوستداران دوست...                              

در پناه حق... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:58  توسط ساسان  | 

نا چیز

سلام

 این آپ و میخوام به انتی دختر اختصاص بدم همون چیزی که قبلا انجام میدادم البته قبلا گفتم بازم میگم منظورم همه ی دخترا نیست بگذریم

موضوع اول در مورد دانشگاه رفتن دخترا هست بابا دانشگاه میرید دانشجو هستید امپراطور که نشدید

بعضی دخترای بی جنبه وقتی میرن دانشگاه هر که نگه انگار به جنگ مغول ها در مغولستان رفتن نه بابا

یه امتحان مزخرف با پارتی های جور واجور دادین که طرف دختر چندین ساعت خونده اخر کار هم رشته ی حسابداری قبول شده البته اینم بین ازاد دولتیش گیر کرده ...

دومین موضوع بازم یه کم به دانشگاه ربط داره:اینه که طرف دختر تو خونه لباس های برادر  کوچیکشو میشسته تا میره دانشگاه واسم جلو پسر خوش تیپ سال اخر مهندسی شیمی طوری کلاس میذاره که حالا هر که نگه دکترای مهندسی ژنتیکه حالا رشتش چیه حسابداری که این روزا تو مغازه ی بقالی هم راه شون نمیدن 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:50  توسط ساسان  | 

"بهار "

بهترین بهانه برای "آغاز"....و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است...

پیشاپیش سال نو را به همه ی ایرانیان عزیز تبریک میگویم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

منتظر باش ولی معطل نشو/ تحمل کن اما تعریف نکن/ قاطع باش اما لجباز نباش/ صریح باش اما گستاخ نباش/ بگو اره اما نگو حتمآ/ بگو نه ولی نگو ابدآ/ این یعنی همه چیز باش و هیچی نباش/

                                                                                              آرتور پنین لوئیز 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:13  توسط ساسان  | 

انسان خواب و طوفان گنجشک

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند.

 و خدا هربار به فرشتگان اینگونه میگفت:می آید!من تنها گوشی هستم که غصه هایش

 را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سرانجام گنجشک

روی شاخه ای از درخت دنیا نشست!

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو.با من از آنچه سنگینی سینه توست بگو.گنجشک گفت:

لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست!

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سربزیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:

چه بسیار بلاها که بواسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....

                                                              View Full Size Image  منبع: وبلاگ داداش لجباز

                                                                                           www.lajbaz.blogfa.com         

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:40  توسط ساسان  | 

   در این روزگار سخت و تلخ

                 با اندوهی که مرا تا هیچ میبرد

                 پشت لحظه هایی آبستن از سکوت

                                                     کز کرده ام

                دیریست

                 خلوت شب را

                 سد کرده ام

                 و فانوس زمزمه را روشن

                  نخواسته ام از عشق

                  ترانه ای بسرایم

                  که در این بودن درد آلود

                  بتوانم آن را با تو

                  در میان نهم....

 شهریور۸۶

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:58  توسط ساسان  | 

اگر دیوارهای سرد روبرویم قد نمی کشیدند ...

اگر بادهای ولگرد سیبهایم را از شاخه نمی چیدند...

اگر آرزوهای ریز ودرشتم پرپر نمیشد اگر همه رودخانه ها آرام بودند اگر زمین وزمان رام بودند...

می توانستم تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار باشم...

اگر افتادن برگ را باور می کردم اگر آمدن مرگ را باور می کردم...

اگر از عشق غافل نمی شدم اگر این همه عاقل نمی شدم باز می توانستم با تو آغاز شوم

یا درون غنچه بمانم و راز شوم...

اگر کوچه های زندگی بن بست نبود اگر ددل ساده ام بت پرست نبود...

باز می توانستم نام تو را به زبان بیاورم یا لااقل دستی به سوی آسمان بیاورم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:50  توسط ساسان  | 

گویند که خدا همیشه با ماست!!

ای غم نکند خدا تو باشی!!  

  الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست

          هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک  صداست     

                           شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است                         

                                      به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟                                     

 الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

          چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

                                 خوب و صاف و واضح و رساست؟                         

 اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

بايد فراموشت کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:42  توسط ساسان  | 

     

می خواستم زندگی ام در فاصله دریا و کشتزار بگذرد.

می  خواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش  

ببند.

می خواستم روح گمشده ام را کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم. می خواستم...

دهانم از کلمات ریز و درشت پر است. کلماتی که می خواهند مشتاقانه به سوی تو بیایند.

اگر هیچ گلی ندارم تقدیمت کنم از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان می سازم و به

گردنت می اندازم.

از رویاهایم دستکشی می بافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارند. نمی خواستم مثل

بوسه ها فراموش شوم. نمی خواستم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت بگذرم ....

نمی خواستم برف پاکن ها نفسهای گرمم را از شیشه ها محو کنند. نمی خواستم از پشت

بام خورشید پایین بیفتم...              

آه ای سر گشتگی همیشه ای تنهایی ناگزیر!من چهره تو را در بالهای پرندگان دیده ام. آیا

چهره مرا بر سنگهای غبارآلود خاکستری می بینی؟ من کنار انبوه ساعت های شماطه دار

افتاده ام. من بی سرود و بی درود مرده ام...

   

                                          View Full Size Image

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:57  توسط ساسان  | 

صدایم کن...

View Full Size Imageاگر صدایم کنی شادمانه بال می گشایم. غصه هایم را در سبدی می ریزم و پشت درView Full Size Image

می گذارم. آنگاه به آسمان خیره می شوم تا فرشته ها از پله های ستاره پایین بیایند و مرا باView Full Size Image

View Full Size Imageخود ببرند. اگر همه ی درختان دنیا مال من بودند دفتر های بی شماری گرد می آوردم . هر

دفتری پر از عاشقانه های من برای تو...View Full Size Image

من هیچ گاه از دیدن پرنده ها سیر نشده ام و چشمهایم را به روی آفتاب نبسته ام .

View Full Size Image                                 من همیشه تو را دیده ام.                    

من رود ها را بیشتر از کوه ها دوست دارم چون رودها آواز خوانان راه می روند و یک دم از

رفتن باز نمی ایستند اما کوه ها با همه عظمت و ابهت ساکت و سا کن اند. ای خورشید View Full Size Image

View Full Size Image دست نیافتنی من! باور کن به چشمهایت ایمان دارم واگر چشم در چشم هایم بدوزی از

هزار شمع زیارتگاه روشن تر می شوم!!!View Full Size Image

 

View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:50  توسط ساسان  | 

از من مخواه که احساسم را لابه لای کتابهایم پنهان کنم...

کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگون اند ...

صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود زندگی را زیر پای رهگذران خسته زمزمه 

می کنند گره می خورد...

کاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود می آوردی...

آخر نگاه تو و رایحه ی حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد...

از اینکه هفت کلید هفت دروازه ی بهشت را از دست بدهم نگران نیستم بلکه محروم بودن از

دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان می کند...

سرکش ترین آرزوهایم وقتی تو را می بینند رام می شوند و روی آینه های ملایم آرام

می گیرند.صدای تو کلید همه ی دروازه های ابری است. کنار من بنشین و حرف بزن تا هیچ

دروازه ای بسته نماند...

                                                                                                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:46  توسط ساسان  | 

بعضی روزها ساعت ها

تنهای تنها در اتاقم که شبیه شب است

 می نشینم و شعرهای خاکستری ام را برای

مردگان می خوانم .آنقدر تلخم که هیچ قصه شیرینی

نمی تواند گره از ابروانم بگشاید و روییدن هیچ شمعدانی نمی تواند

تکلیف دلم را روشن کند! نه بال کبوتری که پرواز را به یادم آورد نه عبور نسیمی

که بوی یار و دیار را به مشامم برساند. هوا ساکن دیوار ها سخت و پنجره ها عبوس و دلگیرند.

بعضی روزها  آنقدر بال برکتفهایم دارم که می توانم یکسره و یک نفس آسمانها

را پشت سر بگذارم و تا آخرین کوچه بهشت بروم و از فرشته های

توزیباتر شوم و بی هیچ اضطرابی به تو سلام بگویم.

می توانم شعله های سرکش جهان را با سر

انگشتانم خاموش کنم آنقدر سبک و

شادم که می توانم دست

روحم را بگیرم و

نزدتو بیایم...

 گر ز آزردن من هست غرض مردن من

 مردم آزار مکش از پی آزردن من                                         

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 13:49  توسط ساسان  | 

Image hosting by TinyPic

                                   چشم هایت جز شهابی کهنه تقدیمم نکرد            

                               گر چه صد ها کهکشان گلهای روشن داشتی

به چشم های من نگاه کن! رد باران بهار را در آن می بینی؟ عکس دیروزهای دور  را چطور؟

و یاس هایی که از دیوار خاطره سرریز می شدند و نیلوفرانی که در حاشیه ی خواب مرداب

می رو ییدند! با کدام خاطره زندگی می کنی؟ هر روز صبح به کدام گلدان آب می دهی ؟ از

کدام خیابان می گذری؟ حال خودت را از کدام آینه می پرسی؟ به چشم های من نگاه کن !

رد آبی ابرها را در آن می بینی؟ عطر پرنده های ازلی را چطور؟ سرت را پایین مینداز! آسمان

را نگاه کن! فرشتگان می خواهند تو را نگاه کنند! خدا می خواهد تو از همه ی درختان راست

قامت تر و از همه ی گلها قشنگ تر باشی با کدام کفش قصد سفر داری؟ چند بار در روز به

دل سر می زنی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:26  توسط ساسان  | 

سوار بر سفینه ی عشق ...

بر بلندی کرانه ی آبی آسمان ! سفر از ازل تا عمق بی نهایت و حسرت خاطره در آبشار زلال

چشم ! من دیده ام دیدگان عشق در تاریکی رود پر ز اشک! من دیده ام دیدگان مشتاق در

تشنگی رود پر ز اشک!!!

در رویای سیاره ی نور این سفینه ی مواج ما را به کجا می برد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 19:51  توسط ساسان  |